قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی
شما اینجا هستید
اخبار » داستان کوتاه و شیرین کلاس “سوم ب”/محمد غریب معاذی نژاد

پایگاه خبری تحلیلی سلام پاوه:دانش آموزان از درون باغات پایین دستی با بریدن برف زیاد داشتند به صورت خطی به مدرسه نزدیک میشدند دسته ای کلاغ قارقار کنان برفراز درختان عریان و یخ زده مشرف به حیاط مدرسه نظارگر و مراقب آمدن دانش آموزان خسته از راه دور هستند،سرمای شدیدی بر شهر حاکم گشته بعد از یک روز برفی آسمان یکدست صاف و کبود گشته است به قول بچه ها هوا امروز صایقه است است،کمبود وسیله نقلیه و مسیربرفی رمقی در وجود دانش آموزان اطراف که با پای پیاده به مدرسه میآمدند نگذاشته بود تنها امید و دلخوشی محصلین صبور و درس خوان اطراف نهاریا همان غذای ظهرشان است نهار هم از نوع تکراری و همیشگی،نهاری از جنس چای شیرین دریکی از قهوه خانه میدان که از قبل مهرهای چای شیرینها خریداری شده بود(منظور فیش)اگرخیلی شق القمر و دست ازپا خطا می کردند سفارش دو چای شیرین را می دادند تا ته دلشان را بخوبی بگیرد بعضی از دوستان هم چند نان اضافی در جیشان همراه داشتند.محمد غریب معذی نژاد

مدرسه ها دو نوبته صبح وعصر بود لباس و کفشهای بیشتر بچه ها تحمل آن همه سرما را در آن فصل سرد نداشت،بچه ها دست بر دهان مرتبا بخار دهانشان را بر دستهایشان خالی می کردند هم کلاسیها در لاک خود فرو رفته و صوت های مکرر و پی درپی جهت صف بستن بالاجبار از طرف معاون مدرسه نمی تواند انضباط را به صف کلاسها برگرداند از شدت سرمای هوا نوک انگشتانمان یخ بسته بود کفشهای آن دور و زمانه تحمل آنهمه سرمای وحشتناک را نداشت با بلندکردن و جابجا نمودن پاهایمان حوصله شنیدن هیچ صحبتی را نداشتیم و بی اختیار نگاهایمان به سمت پله های مدرسه نشانه رفته بود.

معلم زنگ اولمان از پله های پر شیب مدرسه که پایین می آید گامهایش را محکم بر نمی داشت توان و انرژی خاصی در وجودش دیده ََََنمی شد از همان ابتدای روز مضطرب ونگران به نظر می رسید سعی می کند به نحوی خودش را به بیراهه بزند،در دفتر مدرسه با طرح مسائل بی ربط اقتصادی واشیه ای می خواهد مقداری دیرتر وارد کلاس شود خودش را مرتبا با دفتر نمره مشغول ساخته است بچه های سوم ب را خوب می شناسد بالاخره با چند دقیقه وقت کشی وگرفتن وقت دیگر معلمین در راهرو مدرسه این طرف و آنطرف را می پاید معاون مدرسه در پله های راهرو تقاضا می کند زودتر به کلاستان وارد شوید.

به هر حال علی رغم میل باطنیش وارد کلاس می شود مبصر کلاس گوشه ای ایستاده و همانند گروهبانی که به فرمانده گردان خود احترام بگذارد با صدای بلند برپا می دهد احترام ویژه ای برای معلم گذاشته می شود،محصلین با موهای ژولیده و درهم و یا بهتر بگویم هیپی و با یقه های بزرگ و رنگارنگ وکتهای راه راه رو در رو به معلمشان خیره شده اند،معلم هم دلش در مشتش است و میداند این احترام آن احترام دیگر کلاسها نیست،دانش آموزان همگی دست به سینه صدا را ازخودشان بریده و در سینه هایشان حبس نموده اند حتی ابرویشان را هم تکان نمی دهند البته با تیز کردن گوشه چشمانشان به همدیگر درحال انتقال پیام رمز گونه خود هستند ونیم نگاهی هم به بخاری،معلم کلاس هم خوب می داند کاسه ای زیر نیم کاسه است و با کلام مودبانه می خواهدجو کلاس را به نحوی در اختیاربگیرد،…

بفرمایید بفرمایید حالتان چطور است،خانواده هایتان خوب هستند بعد از چند لحظه تامل و درنگ… آماده امتحان که هستید جوابی داده نمی شود بسیار خوب،الحمد ولله خیلی ممنون خیلی ممنون،خدا را صد هزار مرتبه شکر،بیرون پنجره کلاس قندیلهای آویزان از گوشه شیروانی کله دانش آموزان بیرونی را نشانه گرفته است تعدادی هم با گلوله های برفی مشغول انداختنشان بودند در این لحظات سخت و دیرگذر بخاری کلاس به تب و تاب افتاده،دود همراه با صدای گر وگر آتش از تمام بدنه اش بیرون زده است،همانند موشکی که ماهواره ای را پرتاب کند سرخ ونارنجی ورنگ به رنگ در حال تحول و تغییر رنگ بود،صدای بخاری سکوت کلاس را داشت بهم می زد،معلم هر چه بیشتر و بیشتر مشکوک شده بود که این سکوت مرگبار با این گرمای بیش از حد بخاری لعنتی بی معنی نیست..

دانش آموزان همچنان سکوت خود را نشکسته اند،معلم با حاضر و غایب چند نفر کارش را شروع می کند مبصر اعلام میدارد کسی غایب نیست برای همه حاضر گذاشته میشود،معلم تصمیم میگیرد از سک یا همان سن کنار تخته سیاه پایین بیاید هنوز پایش به موزائیکهای زمین همسطح نخورده بود،صدای انفجار های پی در پی بخاری،محیط کلاس را به شدت بر هم میزند آتش زبانه می کشد محصلین ردیف اول کلاس را بر سر گذاشته و به ردیف عقب پناه می برند،معلم نمی دانست از دست این وضعیت چکار کند و چه بگوید تبسمی کرد و لحظه ای به این گوشه و آنگوشه می رود با صدای بسیار بلندی داد می کشد و همه عقده های خانه و کلاس را فقط با هوار کشیدن بر سر دانش آموزان خالی مینماید.

دانش آموزان از خداشان بود که محیطی آشفته برایشان فراهم گردد تا بحثی از امتحان و درس فعلا مطرح نباشد به قول یکی از تنبلهای کلاس از این ستون تا اون ستون فرجی است،بخاری به بیرون منتقل می گردد،جو متشنج کلاس سالن پایین مدرسه را بهم می زند معلوم می شود بعضی از قل چماخهای کلاس چند آب مقطر بزرگ را در بخاری گذاشته واین ماجرا را سازماندهی نموده،بودند بعضی از سرگروههای مخفی دانش آموزان از این دست اجازه دخالت دانش اموزان زرنگ را نمی داد دفتر مدرسه هم توان مقابله با چنین دانش آمورانی را گاها نداشت و توپ را در زمین معلمین می انداختند، بعد از اینکه کلاس به حالت اولیه خود برمی گردد معلم چند نفر از دانش آموزانی را که هیچ ارتباطی با موضوغع نداشتند را از کلاس بیرون می اندازد.

تا شاید کاری کرده باشد غاقل از اینکه دانش آموزان مقصر در انتهای کلاس مشغول کشیدن نقاشیهای مختلف در گوشه کتابهایشان بودند.نصایح معلم و توضیحات کتابی و آوردن مثل برایشان همانند شمردن گردو یا تسبیح بود آنان همچنان بابرجا کتاب زبانشان را باز کرده و الکی ورق می زدند و گاها با نگاههای نافذشان مشغول تهدید بودند که کسی لوشان ندهد، معلم هم خوب می دانست چاره ای ندارد و باید تا آخر سال با چنین محصلینی دست و پنجه نرم کند تبصره گذاشتن درس همانند آب خوردن به کارشان می آمد و در آخر کار با چند تبصره قبول این کارزارخواهند بود.

معلم صبور بیشتر نگران این بود که تعدادی از دوستانش او را مرتب سرزنش می کردند که تو معلم هستی و حقوق بگبر وبه قولی پول مفت می گیری دوستانش از جزییات کار معلمی خبر نداشتند که در جریان تدریس با چه محصلینی روبرو و چه مسائلی در بعضی از کلاسها در حال جریان است، کلاسهای درس با خوشی و حوادثی پیشبینی نشده رو به آخرهای خط یعنی عید نزدیک میشد،زمستان هم داشت نفسهای پایانی خود را می کشید ،در گوشه های تخته سیاه همه کلاسها مرتبا چند روز مانده به عید را با همراهی دانش آموزانی از جنس آنهایی که حادثه آفرین بودند مشخص میگردید آنها دوست داشتند که فضای کلاس همیشه آشفته و نظم و انضباطی حاکم نباشد.

در این اواخر که هوا نسبتا شکسته و یا بهتر بگویم گرم شده بود بخاری مدرسه دیگر خریداری نداشت و کسی محلش را نمی گذاشت دهانه بخاری و لوله ها از بدنه اصلی جدا شده و پر از کاغذهای باطله و گاها به عنوان طبل زدن بچه ها از آن استفاده می شد،عید که میخواست بیایید خودش می آمد،آرام آرام با صدای گنجشکهای پاساری زیر پاسارهای در هم تنیده با چوبهای پوسیده،عید را با ظاهر شدن شکوفه های بادام اطراف کوه دره نیشه بیشتر احساس می کردیم.

بوی عید که می آمد کسی جلو دارش نبود حال و هوای مدرسه خود بخود تغییر می کرد همه به نحوی مهربان تر می شدند در آن اواخر اسفند که نزدیک عید می شد بیشتر همکلاسیها کتابی باخود نمی آوردند و خط و نشان هم بیشتر برای بچه های زرنگ کشیده میشد،اگر چه آمدن و نیامدن عید برای بعضی دسته ای از دانش آموزان معنی و مفهومی نداشت ومی دانستند آمدن عید یعنی به کارگرفتنشان از طرف پدرانشان جهت کار در باغ و مزرعه یا همان(کان وکلک)لاستیکهای کهنه ماشینها از قبل شناسایی و با چه مصیبتهایی به ارتفاعات بالا دست کوههای اطراف حمل می شدند تا در شب چهارشنبه سوری آتش زده شوند،زندگیها وابسته به باغ و باغداری و دامداری بود،عید که می آمد عیدانه های داده شده تا چند ماه در درون تقویمهای کوچک بعضی از بانکها نگهداری وشمردن چندین باره پولهای هر چند کم لذت خاصی را داشت…تمام امیدمان رسیدن سیزده بدر بود که آنهم با هوای بارانی وسرد در کنار خانواده و دوستان سپری میشد و با هوای مرطوب وخیس تخم مرغها را با کره میل می نمودیم غم و غصه درس و امتحان و آمدن روز شنبه………………..

  1. علی زاده

    سلام خیلی جالب بود واقعا با مطالعه این نوشته ومرور خاطرات گذشته اشک در چشمانم حلقه زد یاد روزهایی که آقای معاذی عزیز در حین تدریس جغرافیا وجهت طرح مثال از کوه دره نیشه مثال می آورد وما کلی میخندیدیم ….با همه صمیمی بود واحوال همه را جویا میشد یادش به خیر …عزیزان این کوه دره نیشه را می بینید …

  2. حاتم حکیمی

    با سلام
    دست آقای معاذی دوست عزیزم درد نکنه خیلی جالب و خاطره انگیز بود و برای لحظاتی مارابه گذشته ها ی دور برد .قلمت مانا

  3. کاکه حاجی

    سپاس په ی کاک حه مه غه ریوی به ریز….یاوش به خیر…

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است -
آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد -

پایگاه خبری ،تحلیلی سلام پاوه |