قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی
شما اینجا هستید
اخبار » عشق و ازدواج…/سروش شریفی

پایگاه خبری تحلیلی سلام پاوه:در پرده ی اول،صحنه ی اول و صفحه ی نهم از نمایشنامه ی شاهکار”رومئو و ژولیت”اثر ویلیام شکسپیر،رومئوی غمگین و دلداده در پاسخ به سؤال عموزاده و بهترین دوستش،بِنوُلیو،از اینکه “آیا عاشق شده است؟” اظهار می دارد:*من کسی را دوست دارم.او مرا دوست نمی دارد.عشق کور است و تو را وادار می نماید که هر کاری را که می خواهد انجام دهی.عشق سنگین و سبک،روشن و تاریک،گرم و سرد، مریض و سالم،بیدار و خفته است.آن هر چیزی است به جز خودش!این عشقی است که من احساس می کنم،اگرچه کسی مرا متقابلا دوست نداشته باشد.

مجددا رومئوی گریان در پرده ی اول،صحنه ی اول و صفحه ی دهم خطاب به بِنوُلیو می گوید:”عشق همچون دودی است که همراه با بخاری از آه ها و حسرت ها به بالا می رود.”ویلیام شکسپیر معتقد است که عشقِ خود را با عشق ورزیدن به کسی که ارزش و لیاقت عشق شما را ندارد تلف نکنید!سال ها و قرون متمادی است که اُدبا و شُعرا با زبان ادبیات به موضوع عشق و ازدواج پرداخته اند!در حقیقت زبان ادبیات برخلاف زبان فلسفه زبانی آمیخته ی با احساس و عاطفه و کمتر تحت تأثیر عقلانیت است.هرکسی بنابر تجارب شخصی خویش و با مد نظر قرار دادن جامعه و عصر خود تفسیر متفاوتی را از عشق ارائه می کند.نواع عشق بسیار است و هر کدام نیز طرفداران خاص خود را می طلبند.

عده ای در مسلک “عشق عرفانی” افتاده و با “معشوق آسمانی” خود یکی شده اند.تعدادی به “عشق افلاطونی” گرویده و بر دوری از هرگونه “احساس جنسی” نسبت به طرف مقابل خود پافشاری می نمایند.بعضی دیگر نیز “عشق رمانتیک” را پسندیده و پا در وادی “معشوق زمینی” گذاشته اند که این نوع از عشق مورد مداقّه ی ما قرار خواهد گرفت!نظام فکری آرتور شوپنهاور،فیلسوف نامدار آلمانی، سرشار از بدبینی نسبت به جهان است و دنیایی که ترسیم می کند بر خلاف لایب نیتس دنیایی پر از رنج و الم و سراسر شر است.آنان که مقاله ی “در باب زنان” شوپنهاور را خوانده باشند به خوبی می دانند که این دیدگاه بدبینانه تا چه حد در رابطه با نظریاتش در مورد زنان نفوذ و رسوخ داشته است!او هیچگاه ازدواج نکرد و از آن به شدت بیزار بود.

برخلاف جورج برنارد شاو که زن را شاهکار خلقت می دانست،شوپنهاور دل خوشی از آن ها نداشت!آرتور شوپنهاور می گوید اگر “ازدواج کنیم” قطعا خوشبخت نخواهیم بود و اگر هم “ازدواج نکنیم” باز خوشبخت نخواهیم بود!چه در عزلت و چه در اجتماع ناراحت و غمگینیم.او برای این ادعای خود نظریه ای را مطرح می کند تحت عنوان:”دوراهی جوجه تیغی”.او می گوید مانند خارپشتانی هستیم که به هنگام سرما برای گرم شدن به هم می چسبند:اگر به هم بچسبند نیش خارشان به تن هم فرو می رود و اگر جدا شوند از سرما رنج خواهند برد.این معما برای “درون گرایی و عزلت گزینی” در جوامعی مورد استفاده قرار می گیرد که افراد از برقراری روابط با یکدیگر عاجز بوده و از هم دور می مانند.

زیگموند فروید اتریشی نیز بعدها در سال ۱۹۲۱ میلادی و در کتاب خویش یعنی “روانشناسی گروهی و تجزیه و تحلیل خود” این داستان شوپنهاور را به عنوان پانوشت اضافه کرده و آن را نقل می کند و در “نظریات روانکاوی” خود از آن بهره می برد.فریدریش نیچه ی آلمانی هم بر این عقیده بود که ازدواج یعنی “رفاقت و هم کلامی با یک زن” و در “قسمت هفتم/شماره ی ۴۰۶” از اثر شهیر خود یعنی “انسانی بسیار انسانی” می گوید:*هنگامی که می خواهی ازدواج کنی باید از خودت این سؤال را بپرسی:آیا معتقدی که تو می خواهی از هم صحبتی و سخن گفتن با یک زن تا سن پیری لذت ببری؟!هر چیز دیگری در ازدواج گذرا و موقت است و اغلبِ اوقاتِ شما با هم به گفتگو اختصاص داده خواهد شد.

جورج الیوت در کتاب ششم،فصل پنجاه و چهارم از اثر “آدام بید” در حالیکه آدام و دایانا بر یکدیگر بوسه زده و تصمیم به با هم ماندن می گیرند، می گوید:برای “دو روح انسانی” چه چیزی والاتر از این احساس که آن ها برای “زندگی کردن” به یکدیگر ملحق شده اند_برای تقویت یکدیگر در تمام کارها، برای تکیه کردن بر همدیگر در تمام غم ها و اندوه ها،برای خدمت کردن به هم در تمامی دردها،برای “یکی شدن با هم” در خاطراتِ خاموشِ وصف ناپذیرِ آخرین لحظه یِ جدایی؟میشل دو مونتنی،فیلسوف مشهور عصر رنسانس، سخن زیبایی دارد که فارغ از طنز بودن آن دارای نکته ای بسیار ظریف و موشکافانه است:*ازدواجِ خوب پیوندی است میان یک زن کور و یک شوهر کَر.

به قول داستایوفسکی که در فصل چهارم “برادران کارامازوف” می گوید:”عشق در عمل” در مقایسه ی با “عشق در رؤیاها” یک چیز بسیار سخت و وحشتناک است!بنده نیز سخن داستایوفسکی روس را پذیرفته و بحث خود را از اینجا ادامه می دهم که ما از اوان کودکی بالاخص در ادبیات رمانتیک و عاشقانه ی کردی و فارسی با مضامین عاشقانه ی زیادی آشنا شده ایم و غالبا نیز بر این تصور هستیم که عشق همان است که نظامی گنجوی در خسرو و شیرین و یا لیلی و مجنون می گوید!اگر از بُعد علمی به قضیه نگاه کنیم اهل علم می گویند که عاشق شدن نتیجه ی تغییرات هورمونی است و بحث تستوسترون و استروژن و سایر هورمون ها را نیز به میان می کشند!لیکن مسئله هر چه که باشد و از هر دیدگاهی که بدان نگاه کرد باید نکته ای را فراموش نکرد و آن اینست که تا چه اندازه طرفین حاضرند که مسئولیت چنین رابطه ای را پذیرفته و بدان پایبند باشند؟

در”روانشناسی رابطه” بحثی وجود دارد با نام “سندرم برانگیختگی هفت ساله ی زناشویی”.این نظریه اظهار می دارد که کم و بیش با گذشت هفت سال از رابطه ی زناشویی اشتیاق جنسی و رضایت رابطه ی زناشویی به تدریج کاسته شده و خیانت و پیمان شکنی شکل گرفته و ازدواج های دوم و سوم اتفاق می افتند.به ویژه در “کشورهایی همچون ایران” که ازدواج مجدد در آن ها مرسوم است بیشتر شاهد این قضیه هستیم که مردها روی به خیانت و روابط پنهانی برده و مراجعه ی به مراکز مشاوره و نهایتا طلاق ثمره ی آن است‌.

رابرت استرنبرگ،روانشناس مشهور آمریکایی،مدلی دارد تحت عنوان “مثلث عشق”.از نظر استرنبرگ عشق همانند یک مثلث است‌ که سه عنصر دارد: تعهد،صمیمیت و شهوت.تعهد یعنی مسئولیت ‌پذیری،وفاداری و وظیفه ‌شناسی.تعهد در روابط به این معناست که اکثر موانع و مشکل ‌ها را می ‌توان با کمک یکدیگر از میان برداشت.صمیمیت یعنی نزدیکی در رابطه.اموری که شما و شریک تان در آن سهیم می ‌باشید اما فرد دیگری از آن‌ ها خبر ندارد.شهوت یا هوس نیز انرژی بخش رابطه می ‌باشد. هوس،شهوت و تمایل ‌های جنسی رمانتیک بودن.اشتیاق براى در کنار هم بودن و رفع سریع مانع‌ ها برای وصال.

از دیدگاه استرنبرگ “عشقی” که در آن “تعهد و صمیمیت”موجود ولی “شهوت” حذف شده باشد در خطر فروپاشی قرار نداشته لیکن نیازمند خلاقیت و انگیزه برای شعله ور ساختن مجدد عشق می باشد!اگر “تعهد و شهوت”با هم وجود داشته باشند اما خبری از “صمیمیت”نباشد رابطه ای عذاب آور ثمره ی آن خواهد بود.و آخر سر اینکه اگر “صمیمیت و شهوت” با هم باشند و “تعهد”نباشد سرانجامی جز یأس و ناامیدی و عدم امنیت در انتظار طرفین نخواهد بود.ویکتور فرانکل،روانشناس شهیر اتریشی نیز معتقد است که “عشق به انسان دیگر”،نهایی ترین و بلند مرتبه ترین هدفی است که انسان می تواند آرزویش را داشته باشد.فرانکل معتقد است که در جامعه ی مدرن،اکثر مردم عشق را با رابطه ی جنسی اشتباه می گیرند.

بدون عشق،سکس چیزی بیشتر از استمنا نیست، بلکه صرفا ابزار یا وسیله است،وسیله ای که به هدف تبدیل شده است.از رابطه ی جنسی تنها زمانی می توان لذت واقعی برد که “ابزار فیزیکی عشق” محسوب شود.(ابزار فیزیکی برای ابراز عشق معنوی)عشق یعنی قبول منحصر به فرد بودن طرف مقابل،و درک توانایی های کامل وی به عنوان یک انسان‌.البته فرانکل عقیده دارد که این کار در روابط صادقانه ای وجود دارد که تنها پای یک زن و یک مرد در کار است!بهتر است که با این تعاریف و نظریات گوناگون سری هم به جامعه ی خود بزنیم!در جامعه ی معاصر ما و یا بهتر بگوییم در دنیای کنونی “اقتصاد” حرف اول را می زند!

مارکس “در مقدمه ای بر نقد اقتصاد سیاسی”، منتشر شده ی ۱۸۵۹ میلادی می گوید:”اقتصاد زیربناست و نیروها و روابط تولید پایه ی سایر مناسبات اجتماعی یا دیگر روبناها هستند.”در حقیقت اقتصاد موتور رونق و شکوفایی یک جامعه است!در کشورهای حوزه ی اسکاندیناوی که رفاه زیادی بر آن ها حاکم است مردم ۴۰ تا ۶۰ درصد از حقوق خود را مالیات داده و در عوض آسایش وصف ناپذیری را تجربه می نمایند.بسیاری از جمعیت تحصیلکرده ی ما بالاخص در استان کرمانشاه در حال حاضر بیکار بوده و همین امر نیز آنان را به انواع روابط بی جهت سوق داده و منجر به “گسترش بی اخلاقی” در جامعه خواهد شد.

فردی که عمر و هزینه ی زیادی را صرف مطالعه و تحصیل نموده و به بالاترین مدارج عالی دست یافته سرانجامی جز خانه نشینی یا کار در مشاغل با دستمزد کم(البته در صورتی که کار باشد!)ندارد.اگر هم حرفی زده و یا نسبت به شرایط کار خود اعتراضی نمایند “ارتش ذخیره” هر آن آماده اند که مکانش را با “دستمزدی بسیار کمتر” اشغال کرده و لبخند رضایت را بر لبان “سرمایه داران” جاری و ساری نمایند.عاشق شدن با جیب خالی آن هم در این‌ دوره یک “پارادوکس” است!معضل بیکاری نقدی است که همواره بر دولتمردان وارد گشته و البته گوش هایی که بر آن ها “پنبه” گذاشته شده اند!شغل در اصل امنیت خاطر است.نبود شغل باعث پروردن “حس عدم امنیت و دل مشغولی” در اشخاص می شود.آن دسته از افراد هم که کار دارند از پس مخارج هنگفت و سرسام آور زندگی بر نمی آیند چه برسد به بیکارها!زندگی ماشینی و ربات گونه ی جمعیت کثیری از مردم بالاخص در شهرهای بزرگ که طلوع و غروب آفتاب را نمی بینند خود گواه این مدعاست!البته این یک طرف ماجراست و طرف دیگر خود ما هستیم که باید به کوتاهی هایمان اذعان نموده و خویشتن را به ورطه ی نقد بکشانیم!

تورشتاین وبلن،جامعه شناس و اقتصاددان نروژی-آمریکایی،کتابی دارد تحت عنوان “نظریه ی طبقه ی تن آسا”.وبلن در این کتاب به “نقد طبقه ی مرفه” و دو ویژگی آن ها می پردازد: “مصرف متظاهرانه و فراغت متظاهرانه!”مصرف متظاهرانه یعنی نمایش عمومی داشته ها، شیوه زندگی و رفتار به گونه‌ای که وضعیت مرفه،”متظاهرانه و تجمل گرایانه” به دیگران فهمانده شود و این به قصد کسب تأیید یا برانگیختن رشک و حسادت دیگران انجام می‌شود.افرادی هم که به فراغت متظاهرانه می‌پردازند، می ‌کوشند در جمع ‌های عمومی شواهدی ارائه دهند دال بر اینکه می ‌توانند بی‌آنکه نیازی به کار کردن داشته باشند،گذران زندگی کنند.

نمونه‌های فراغت متظاهرانه از نظر وبلن عبارت‌اند از:دانستن زبان‌های مرده و علوم غریبه،شناخت هنر، ورزش کردن و تماشای مسابقات ورزشی و وقت ‌گذرانی در مسابقات اسب‌ سواری.این دو امر جز هدر دادن زمان و وقت چیز دیگری را در بر ندارند!بنده نیز از این نظریه ی وبلن در جهت نقد فرهنگ مصرف کنندگی کنونی در غالب جمعیت کشور می پردازم.بسیاری از مردمان ما،چه ثروتمند چه متوسط چه فقیر،درگیر چشم و همچشمی و خرج های گزاف و سهمناک به منظور رقابت با اطرافیان خود هستند!ازدواج ها،تالارها و مراسم های آنچنانی،مهریه های بالا،خرید طلاهای فراوان و لباس های گران قیمت یکبار مصرف بدون توجه کردن به میزان وسع و توانایی خرید داماد!فلان مبلمان یا فلان پرده یا فلان کابینت یا هر وسیله ی دیگری را خریدن و گرفتن!آیا این ها می توانند گوشه ای از دل ما را بگیرند هنگامی که ارتباطی عاری از احساس و عاطفه میان زوجین برقرار باشد؟عده ای هستند که انواع تجهیزات و امکانات را در اختیار دارند لیکن درگیر “طلاق عاطفی” شده و دریغ از لبخندی!

اینجا سوال مهمی به وجود می آید و آن اینست که به راستی “هدف” ما از ازدواج چیست؟!ر کیسه کردن طرف مقابل و پُز دادن نزد این و آن برای بالا بردن خود؟!ازدواج وسیله ی است برای رسیدن به آرامش.برای رسیدن به سکون.از همان اول کار نباید از داماد توقع داشت که یک تنه به جنگ غول هفت سر ازدواج رفته و هرچه را که عروس بخواهد تأمین و تهیه نماید!زندگی را باید دو نفره از همان اول با هم شکل داد نه اینکه ره پنجاه ساله را یک شبه رفت و همه چیز را خواستار بود.این بماند؛زوجین وارد زندگی که می شوند انگار میدان نبرد و مبارزه است و هر کس(چه از خانواده ی داماد چه از خانواده ی عروس)پشت سنگر ایستاده و به سرعت مشغول سنگ اندازی و تیراندازیست که مبادا یکی دیگری را ناک اوت نماید!

اعتماد که نباشد مطمئناً زندگی سر نخواهد گرفت.انواع روابط بی هدف و بی جهت و بدون نظارت و پنهانی دختر پسری که اگر کسی واردش نشود گویی از قطار خوشبختی جا مانده است!حال نمی دانی با کسی که قرار است ازدواج کنی قبلا چند رابطه ی دیگر را تجربه کرده است(البته نه‌ همه).روابط “زوج های متاهل با غیر همدم خود” که جدیداً دامن گیر جامعه مان شده بسیار دل آزار است،زمانی ادعای عشق به یک نفر مطرح بود ولی حالا…….!بی اخلاقی ها را نباید توجیه کرد.در هیچ فرهنگی خیانت قابل قبول نیست.جامعه از بی اخلاقی ها قطعا و شدیدا صدمه خواهد دید.

ما غالبا حاصل “ازدواج دائم” هستیم.حال چه شده است که عده ای ندای ازدواج موقت (نکاح معاطاتی) و ازدواج سفید (عرفی) را سر می دهند؟!بنیان یک جامعه بر “تشکیل خانواده” استوار است.خانواده ای که بستر پرورش و تربیت فرزندانی را فراهم می نماید که‌ همچون میوه ای رسیده یا خام به رشد یا خشکاندن ریشه ی جامعه منجر خواهند شد.این دسته از ازدواج ها که اخیرا باب شده اند به جز ارضای حس تنوع طلبی و فروکاست زن به یک اُبژه ی جنسی و تقویت عدم مسئولیت پذیری و پایبندی در رابطه چیز دیگری را به دست نداده و اخلاقیات را تدریجاً به گرداب نابودی سوق خواهند داد.

زن و شوهر باید عاشقانه و بدون هیچگونه توقع و چشمداشتی در جهت کمال،ترقی و پیشرفت یکدیگر کوشیده و نگذارند که کار به جایی برسد که به قول ماریان داش وود که در فصل چهل و هشتم از رمان “حس و حساسیت” جین آستین می گوید: *من خدمتکار خود هستم!زن و شوهر خدمتکار یکدیگر هستند و باید به خدمتی که به یکدیگر می نمایند افتخار نموده و با صبر و حوصله هر آنچه که در توان دارند صرف هم نمایند.زندگی بدون گذشت و ایثار هیچوقت سر نخواهد گرفت.

زمان آن فرا رسیده است که در مفاهیم و نگرش های خود نسبت به “مقوله ی عاشقی و ازدواج” نظری دوباره افکنده و در جهت اعتلای جامعه گام برداریم.همگی باید در جهت چگونگی برخورد با یکدیگر قدمی برداشته و به جای اختصاص دادن ساعت ها از زمان خود به منظور تماشا کردن فیلم های بی محتوا و پوچ ماهواره ای دست به مطالعه و تحقیق زده و خواهان الگو پذیری از ظاهر زندگی دیگران نباشیم.چرا که مقایسه ی کردن “ظاهر زندگی دیگران” با “باطن زندگی خود” چیزی به جز حس یأس، ناامیدی و سرخوردگی را در پی نخواهد داشت!

بحث خود را با شعری از “فروغ فرخزاد” ختم نموده و آن را تقدیم به تمام عشّاق متعهدی می نمایم که سالیان سال عشق بی دریغ خود را نثار هم نموده و بدون هیچ گونه انتظاری به منظور دریافت پاداش همت خویش را صرف اعتلای یکدیگر،فرزندان و جامعه کرده اند:دوست داشتم،معلم املای تو بودم،و دوستت دارم را،املا بگویم،و هی بپرسم؛تا کجا گفتم؟”دوستت دارم!”

نویسنده: سروش شریفی

  1. هومن

    هه ر بژی
    متاسفانه خیلیا این روزا بی غیرتی و بی ناموسی رو مدرنیته و روشنفکری میدونن
    در حالیکه بویی از روشنفکری و تعقل و معرفت نبردن

  2. ناشناس

    هه وار
    سلام وسپاس برادر گرامی و فرهیخته.
    عالی و جامع بود.
    کاش باور کنند آنان ک ب دختران این دیار بچشم کالایی برای سرگرمی یا نیروی کاری که هم معاش بگیر، ید است و هم معاش بگیر احساس ،نگاه میکنند.
    روزگار معلم سختگیر و عادلی ست.
    روزی ،با دختران ، خواهران و همسران خودشان هم بر سر نجابتشان معامله خواهد شد.
    (وا له وو ب را یی به غی رت ) بی اخلاقی توجیه پذیر نیست.
    انان ک عفت و اخلاق جامعه را به سوی گرداب نابودی میکشانند لاجرم در همین هوا نفس میکشند.خلاف دین ب کنار، خلاف انسانیت و فطرت انسانی رفتار کردن ثمری جز هلاکت ندارد.
    گناهش ب کنار، مکافات جرمش را چگونه طاقت می اورند.
    بگذارید دردمان فقط بیکاری باشد سرطان بی غیرتی را طاقت نداریم.
    دل، هتل نیست. عشق، عادت نیست. قداست عشق را ب بازی نگیریم.

  3. ایوب

    خیلی جالب بود و عالی

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است -
آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد -

پایگاه خبری ،تحلیلی سلام پاوه |