3 Comments

  1. 3

    شهروند

    جناب آقای انفرادی افرادان تحت پوشش کمیته امدادکجا فقیرند معامله ۱ میلیاردی می کنند ما نمی توانیم معامله ۱۰ میلیونی کنیم پول نداریم برویید تحقیق کنید .کرمانشاه و پاوه و روانسر و حتی تهران خانه مسکونی را دارند

    پاسخ دادن
  2. 2

    خاطری

    کارمندا توی پاوه خیلی برخوردشون بده مخصوصا کارمندای بانک ها. البته بی فرهنگی و توقعات بالای بعضی از مردم هم کلافه کننده است

    پاسخ دادن
  3. 1

    مدد جوی بهزیستی

    با سلام
    چند وقت پیش پدر پیر هشتاد و چند ساله ام از روی دیواری بیش از دو متری پایین افتاد و از ناحیه سر شکستگی و کوفتگی شدید به طوری که قادربه بلند شدن نبود. بعداز ترخیص مدارک هزینه پزشکی را به بهزیستی نزد مددکار مربوطه بردم.
    در کمال ناباوری برخورد این خانم خییلی توهین آمیز بود در حالیکه نوع رفتار این افراد با کارشون”مددکار و توانمند ساز”رابطه مستقیم دارد.
    در حالیکه داشت نان و کشک و کره می خورد ،پشت چشمی نازک کرد و گفت بعدا پدرت بیاد دستی خودم مبلغی بهش میدم .
    پرسیدم:مگه قانون پرداخت هزینه پزشکی ندارید . لقمه بعدی را برداشت و گفت : داریم ولی این مبلغ ناچیز ارزش نامه نگاری ندارد.
    – برای شما ناچیزه برای پدر من چیزه!!!!
    – دکتر گفت پدرم باید با” واکر” راه برود و از توالت فرنگی استفاده کند.میتونم فاکتورها را بیارم.
    – خودمان توو انبار داریم ،می تونید امانت ببرید.
    بعد از ارجاع من به مسئول توانبخشی و مدتی انتظار تا آقا تشریف آوردند.
    – انباردار ما رفته بیرون.
    – من فعلا کلاس دارم و خیلی عجله دارم.
    به خانم مددکار برگشتم .
    – ما تا ساعت دو اینجاییم برید مدرسه خودم از انباردار تحویل میگیرم بیایید ببرید.
    خوشحال به مدرسه رفتم و بعد از اتمام کارم به سر دیگر شهر رفتم تا پسرم را از دبستانش برگردانم.
    و به اتفاق به بهزیستی که در غربی ترین و دورترین مسافت با مدرسه پسرم بود برگشتم.
    توو راه با خودم فکرمیکردم چطوری واکر و توالت فرنگی را بردارم؟
    چطور این مسافت طی کنم؟
    که مدام سوالات پسرم افکارم را به هم می زد.
    کی می رسیم؟
    پس چرا نمی رسیم؟
    من گرسنمه!!!
    خسته ام!خوابم میاد!
    رسیدیم پسرم همین جاست”بهزیستی”
    مادر بهزیستی یعنی چه؟
    چرا ما آمدیم اینجا؟
    در حالیکه به جلوی در اتاق آقای توانبخش رسیدیم . دیدم باززز هم کسی تو اتاق نیست!!!!
    کمی تو سالن قدم زدیم.
    -خسته ام!
    گرسنه ام!
    بریم دیگه مادر! خوابم میاد!
    بریم پسرم تو اتاق بشینیم تا آقا بیاد.
    پسر کوچکم بی قرار شد!
    دوباره رفتیم تو سالن. دوباره برگشتیم تو اتاق
    مادر اینجا کجاست؟تو این کمدها چیه!
    بهزیستیه پسرم.
    در حالیکه کیفشو زمین گذاشت آرام خودشو کشید رو صندلی ها و دراز کشیدو سرش و گذاشت رو پام و گفت:بهزیستی یعنی چی؟
    – “به “یعنی خوب “زیستی”یعنی زندگی کردن. یعنی اینجا به آدمای پیر و ضعیف و بیمار مثل پدر بزرگ کمک میکنند که خوب زندگی کنند.
    آمدیم برای بابا بزرگ “عصا” ببریم.
    در حالیکه روی لب های خشک و تشنه اش و رخسار بی رنگ و خسته و گرسنه اش لبخند رضایت نقش بست . به من نگاه کرد. برق چشم های معصومش دیدنی بود.
    دوباره سرش را روی پام گذاشت و گفت پس چرا نمیاد.
    که دیدم آقایی پیر و دیگری میانسال توو راهرو حرف می زنند. در مورد زلزله،خسارت و کمک مالی و …
    -پرسیدم شما هم با آقای توانبخش کار دارید؟
    بله
    – کجاست؟چرا نمیاد؟
    بلند شدیم و دوباره رفتیم تو راهرو . دوباره برگشتیم تو اتاق.
    دوباره پسرم دراز کشید.
    بالاخره آقای توانبخش آمد. تا مرا دید .
    -آمدی همونو ببری. دوباره برگشت تو راهرو و داخل نیامد.
    پسرم: (با لبخند)مادرگفت آمدین همونو ببرین.فک کنم رفت “عصا”رو بیاره.و بلند شد.
    آقای توانبخش برگشت و گفت پیش خانم مددکار برید.
    خانم در حالیکه لم داده بود.
    -اه برگشتی؟من اینجا نبودم الان آمدم.برید پیش انبار دار.
    تعجب کردم !آخه قرار بود این خانم واکر را تحویل بگیرد تا من بیام ببرم!!!!!
    برو طبقه پایین ته راهرو بگو فلانی منو فرستاد.
    رفتم . آرام به در نزدیک شدم.دیدم یه میز با یه تل پوست تخمه!! آقای انباردار برگشته بودو تخمه میشکست.
    در زدم و …..
    بله بفرمایید بریم تو انبار یکی اونجاست ببین به درد شما میخوره؟ مریضتون قدش کوتاه یا بلند و …
    در انبار و باز کرد.
    کو؟پس کو؟
    نیست.
    انگار بردنش!!!!!!!
    خوب چرا صبح که آمدم نگفتن نیست.به خدا من از حوالی دوریسان تا اینجا آمدم.
    -آخه صبح من نبودم‌. اونام فک کردن داریم!
    با پسرم به طبقه فوقانی نزد خانم مددکار برگشتیم.
    – نبود.
    – لابد کسی برده، چند مدت دیگه زنگ بزنید شاید برگردوندن.
    -ولی پدرم الان نیاز داره
    دوباره پشت چشمی نازک کرد و گفت :یه سری به “التیام” بزنید.
    از اتاقش آمدم بیرون.
    پسرم:پس عصای بابا بزرگ چی شد؟ چرا ندارن؟
    از ” به زیستی ” آمدیم بیرون.
    ولی دیگه این بار چیز دیگری فکرمو مشغول کرده بود. نه اینکه چطور واکر و توالت فرنگی ببرم خانه؟؟؟
    فکر دیگری ذهنم را مشغول کرده بود و به سوالات پی در پی پسرم جواب نمی دادم.
    حالا چطور به پدر بگم “واکر”نبود!!!!!
    چطوری بلند شه؟؟،
    خو نمردگی بدنش بیشتر نشه؟
    آخه پدر ناراحتی قلبی دارد.
    روده و معده اش هم به شدت بیماره!
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    پاسخ دادن

نظر دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.