10 Comments

  1. 6

    شهروند

    در جواب ((پاسخ))
    مشخص که از نیچه همون فکر مارکسیسم شو به ارث بردین.نیازی به توضیح اضافه نیست دیگه.

    پاسخ دادن
  2. 5

    پاسخ

    درجواب شهروند باید گفت افکار اقای نیچه برای شما که کوردهستید شاید بی اهمیت باشد اما برای ما که به زبان هورامی صحبت میکنیم وهورامی هستیم ارزشمند است …لطفا از طرف ملت هورامان صحبت نکنید..تشکر

    پاسخ دادن
    1. 5.1

      ف.م

      منظور شهروند ملت کورد است یعنی کل ملت کورد و در ضمن تفکرات ضد دینی و الهی پوچ گرایی مانند نیچه هیچ جایگاهی در فرهنگ دینی ما ندارد و هیچ ارزشی ندارد

      پاسخ دادن
  3. 4

    شهروند

    اقای غلامی فک نکنم همچین مسائلی جایگاهی در جامعه ما داشته باشند . اخه نیچه و افکارش به فرهنگ ما که کورد هستیم چه ربطی داره…یکم عاقلانه برخورد کنیم

    پاسخ دادن
  4. 3

    ف.م

    با سلام..این کامنت رو هم در بحث قبلی شما گذاشتم اما ظاهرا اون رو ندیدین پس در این مطلب میذارم.در نگاه اول این نوشته برای خوانندگانش دو حالت دارد: یا نوشته ای بسیار سنگین که ممکن است طرف حوصله نداشته باشد آن را بخواند یا کسی که طرفدار جملات ثقیل و سنگین و ادبی و فرهنگی و اجتماعی است که برای اینجور نوشته ها به به و چه چه میکند که ۹۹% هم از روی ناآگاهی است اما با نگاهی دقیقتر به فراتر از این نوشته باید گفت که اولا اگر کسی بخواد نوشته ای بنویسد باید تا حد ممکن ساده باشد تا همه ان را بفهمند که یکی از دلایل اصلی عقب ماندگی جوامع ما وجود نوشته های سنگین است اگه نوشته ای سنگین باشد و کسی آن را نفهمد به چه دردی میخورد دوم اینکه آگاهانه یا ناآگاه توسعه و گسترش دادن افکار افراد بی دینی که مقید به هیچ تفکر دینی نبودند و زندگی را در اقتصاد و رابطه آزاد جنسی خلاصه میکنند مانند نیچه کار بس خطرناکی است چون تفکرات چنین افرادی هیچ اشتراکی با فرهنگ دینی و اصیل مردم و کشورمان ندارد امیدوارم که مردم عزیز به این مسئله توجه کنند و مسئولین عزیز این سایت هم تمام توجه را در نشر بعضی مطالب داشته باشند

    پاسخ دادن
    1. 3.1

      ادم

      جناب ف.م گرامی
      با توجه به آنچه نوشته اید متوجه شدم که شما صرفا با دیدن نام نیچه و تصورات ذهنی خویش آن را مرقوم فرموده اید . شک ندارم که نه نوشته های کوتاه مرا خوانده اید و نه آثار گرانبها و با ارزش کسانی چون نیچه و روسو را و یا شاید بنا به گفته خودتان شما نیز از جمله کسانی هستید که تمایلی به خواندن این قبیل متون ندارید فقط خواستم یاداوری کنم تک تک گزاره هایی که نوشتید نادرستند از جمله نوشتید این مطالب غیر قابل درکند بهتر بود می گفتید شما نتوانسته اید آنها را درک کنید چرا که در این نوشتار کوتاه فلسفه به ظاهر پیچیده نیچه به غایت ساده ارایه شده است نوشته اید نیچه از روابط آزاد جنسی و اقتصاد می گوید در حالیکه نه در نوشته من و نه در آثار نیچه چنین مطالبی وجود ندارد و قس علی هذا.
      با بستن دروازه های معرفت تنها و تنها خاطرات تلخ قرون وسطی را بار دیگر زنده خواهیم کرد پافشاری بر کاستیها و رنج ها و خستگیها و افسردگیها و ناتوانیهای جامعه خویش و پرهیز از آموختن و کسب معرفت برای من قابل درک نیست.
      با آرزوی توفیق روز افزون برای شما کاربر گرامی

      پاسخ دادن
  5. 2

    دانا م

    با تشکر از اینکه به کامنت قبلیم به خوبی پاسخ دادید ولی یک بحث دیگری اینجا مطرح است و آن هم پرسش نیچه از حقیقت است…پرسش نيچه از حقيقت در واقع پيوند تنگاتنگي با مفهوم زيباشناسي دارد. وقتي كه وي مي گويد: آنكه دروغ نمي توان گفت از حقيقت بي خبر است، جايگاه هنر را به عنوان يك مسند استعلايي به زير سوال برده است. البته نيچه نظراتي در رابطه با زيباشناسي دارد كه نسبت به كل و مفهوم فلسفه ي آن زياد قابل اعتنا نمي نمايد: مانند اينكه زيبا آنست كه بي درنگ و بي تامل زيبا بنمايد.

    اما با تفرد حقيقت و با توجه به آنچه نيچه از آن بعنوان تجربه ي زيسته نام مي برد، حقيقت و زيبايي شناسي در چالش عميق زمان مدرنيسم حقيقت يكي شد، هنر هم يگانه و قطعي دانسته شد. يعني هنر مدعي اين شد كه ديگر نيازي به تغذيه از توهمات گذشته ندارد. اين اعتقاد راسخ ريشه خشك انديشي و اعتماد به نفس قطعاً نقش به سزائي در براندازي خود داشته است.

    ادعاي مدرنيسم بر حق بودن خود و ناحق بودن ديگران بن ريشه خود را بريد. اما بايد گفت كه هيچ انگاري نيچه چاقوي دو دمي بود يك ضربه آن به خود فلسفه نيچه فرود مي آمد. حقيقتي كه قائل به اين است كه هيچ حقيقتي قطعي و يقيني نيست. و حقيقت همانا نسبي و غير يگانه است بنابراين مدرنيسم از همان ابتدا اين قدرت بالقوه را داشت كه خود را تحليل كند.

    مدرنيسم در پيوند تنگاتنگ با پوزيتيويسم (تحصل گرايي) همراه بر خود ستايي خود مي افزود. ابژه هاي مدرنيسم گواهي سرسختي بر اين مدعا هستند مدرنيسم با ادعاي دستيابي به موقعيت تاريخي ممتاز آغاز شد اما ماهيت همين حقيقت، ناگزير انديشه هر نوع موقعيت ممتاز تاريخي را منحل ساخت و هر حقيقت مطلق و نهايي را نقض كرد. مدرنيسم ما را به پايان تاريخ مي برد و پايان تاريخ را با اطمينان كامل اعلان مي كند؛ و پسامدرن فرمي است هنري كه خلاقيت بعد از پايان تاريخ را به عهده مي گيرد.

    پسامدرن حاصل زماني است كه كشمكشهاي زيباشناسانه گذشته از درجه ي اعتبار ساقط شده و يا به خلاء رسيده اند و اين خلاء نتيجه چشم انداز تاريخي محدود آن بوده است. در دوران پيشامدرن سبكهاي مختلف هنري هر كدام قائل به اين بودند كه مي توانند حقيقت را بازنمايي كنند و اين راه باز نمود واقعيت را فقط در انحصار سبك هاي خود مي دانستند.

    علت امر اين بود كه سبكها داعيه آن را داشتند كه توانسته اند به حقيقت دست يابند اين شكل انحصار گرايانه به حقيقت در دموكراسي هنري فرو ريخته شد. هر كس مي تواند ادعا كند كه سخني در مجادله زيبائي شناسانه مي تواند داشته باشد.آقای غلامی چگونه میتوان این بحث را از منظر خود مورد نقد قرار دهید؟دلالت های ضمنی این پارادایم فکری در جهان معاصر چگونه میتواند خود را اقناع کند؟با تشکر

    پاسخ دادن
    1. 2.1

      ادم

      دانای عزیز
      صادقانه بگویم مقصود تان را در نیافتم آنچه طرح نموده اید حاوی کلمات و عباراتی است که هر یک خود داستانها به دنبال دارند مدرنیسم .هنر.پوزیتیویسم. زیبا شناسی .پسامدرن.پوچ گرایی .حقیقت .حقیقت نسبی
      با دیدن اینهمه کلمات نه چندان شفاف پاسخی برای آنچه شما در نظر دارید و من درنیافته ام نیافتم .
      به گفته پاسکال لطفا موضوع مورد نظر خود را ساده ساده طرح کنید.
      متشکرم

      پاسخ دادن
  6. 1

    دانا م

    باتشکر از آقای غلامی عزیز،همواره مطالبتان را دنبال کرده ام و دست مریزاد به تلاش و پشتکارتون…نکته جالبی که ذهنم را به خود مشغول کرده است تفاوت تبارشناسی ایدآلیستی در ترمینولوژی نیچه است که wille آلمانی یا will انگلیسی، مصداق کامل آن می باشد. ردپای فلسفی آن را باید از شوپنهاور جست و همچنین خوانش دلوزی اسپینوزا. اراده در اسپینوزا، به مانند دکارت نیست، همین طور وضعیت آن در شوپنهاور، که نزدیک به اختیار کانتی نیست. عبارت جالبی از شوپنهاور می تواند این کلمه را بازتر کند: «انسان هر آنچه اراده کند را می‌تواند {انجام دهد}، اما هر آنچه اراده می‌کند را نمی تواند اراده کند!».
    این عبارت متناقض نما، اشاره به این نکته ی ریز فلسفی دارد: خواسته های ما، ریشه در آگاهی و خودآگاهی صرف ما ندارد و نیروهایی درونی و بیرونی، هماره خواسته ها و اراده های ما را تعیین می‌کنند.
    وضع مشابهی که اسپینوزا داشت، او نیز نمی توانست اراده را همچون قوایی لااقتضا بفهمد که بتوان بی هیچ قیدی حکم کند. این همچند جبرباوری و عدم آزادی البته نیست، بلکه برای اسپینوزا این عین آزادی اراده است که نمی‌تواند مستقل از عقل باشد و همواره با آن هماهنگ است.
    حالا اگر برسیم به wille در نیچه، می‌شود تکلیف این واژه را بهتر فهمید. در این صورت، به نظر من، اراده ترجمه ی به نسبت بهتری از «خواستن» است، چون وجهی از یک اختیار بی قید و مطلقا آگاهانه در «خواستن» نهفته است که خیلی در «اراده» پژواک ندارد.
    وقتی می‌گوییم، «من می‌خواهم…» گویی تنها به قسمت نخست جمله ی شوپنهاور نظر داریم (آنچه بخواهیم می توانیم…). اما اراده، همچون چینشی از هر نیرویی می‌تواند فهمیده شود، مثل خود شوپنهاور که از اراده ی طبیعت سخن گفته. گاهی هم در زبان روزمره می‌گوییم «اراده بر این است که چنین شود…»، در واقع وجه ضدسوبژکتیو را مدنظر داریم. به دیگر سخن، این واژه به مانند فعل خواستن، نیاز الزامی به یک فاعل-سوژه برای تبیین خود ندارد…تحلیل شما از بحث من چیست؟با تشکر از مقاله خوبتان

    پاسخ دادن
    1. 1.1

      ادم

      درود بر شما
      به نظرم چنین چالشی را بهتر بود زمانی طرح نماییم که هر یک با دقت تمام کتاب جهان همچون اراده و تصور شوپنهاور را مطالعه می کردیم متاسفانه هنوز مجالی فراهم نشده تا من بتوانم بطور کامل این اثر با ارزش را مطالعه نمایم.
      اما از نظر من آنچنانکه شما بیان فرموده اید در مباحث فلسفی اراده با خواست متفاوت است چرا که خواستن در درون یک فعل پنهان است همچون یک تمایل و هیجان عاطفی و به همین خاطر در ادبیات عرب در ترجمه افعال باب استفعال که برای طلب بکار می روند از خواستن استفاده نمی کنیم. اگر اشتباه نکنم در فلسفه شوپنهاور اراده همان انرژی است همان وجود است اما به نظر می رسد دوباره از وجود و انرژی به خواست و تمایل می رسیم و فعل و فاعل دوباره شکل می گیرند که در این صورت دور باطلی را سپری خواهیم نمود بنابراین شاید موضوع اصلی فلاسفه بر سر تفاوت این دو کلمه نیست بلکه پرسش این است که انسان چگونه می تواند بر این هیجان غلبه نماید اسپینوزا راه معرفت را پیشنهاد می کند چرا که اخلاق را همان معرفت می داند و کانت نیز راه خرد را چرا که او نیز اخلاق را برخاسته از خرد می داند و دیگران بر این باورند که خواست انسان خود به خود و به نام اراده می تواند بر بدن او تسلط داشته و افعال را اخلاقی نماید که ظاهرا دکارت چنین نظری داشته است و قس علی هذا.
      اما نیچه راه رهایی از شور و هیجان خودخواهانه را رسیدن به توانایی و کسب شور زندگی می داند و فلسفه نیچه از شور استیلا آغاز و به شور زندگی ختم می شود.
      با سپاس فراوان و آرزوی توفیق برای شما کاربر گرامی

      پاسخ دادن

نظر دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.